قالب وبلاگ
موسیقی ملی ایران
 
لینک های مفید

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

 

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گُل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

 

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

 

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ یکشنبه 25 آبان1393 ] [ 8:4 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
 

 هرانکه جانب اهل وفا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند

نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب

که حق صحبت و عهد وفا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست

ز دست بنده چه خیزد؟ خدا نگه دارد

صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد

غبار راهگذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد؟!


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ جمعه 23 آبان1393 ] [ 2:29 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

 

مـــن بــار سنگيــنم، مـرا بگذار و بگـذر

 

 نيكم، بــدم، اينم، مرا بگذار و بگذر

 

  دانـم ز مسـكينـان بتابـي چـهـره از نـاز

 

 انــگار مسكينم، مــرا بگذار و بگذر

 

  بر مرگ خود سوزي عجب مي‌گريي اي شمع

 

 منشين بــه بالينم، مرا بگذار و بگذر

 

   دردم نمي‌دانـد كــسـي، بگـذار تـــا مـرگ

 

كوشد به تسكينم، مــرا بگذار و بگذر

 

   در ديـده رويــاي عــدم سنگيـن نـشـسـته

 

 در خواب شيرينم، مرا بگذار و بگذر

 

آیینه دل تیره از نگار غمهاست

 

بیرنگ و رنگینم ،مرا بگذار و بگذر

 

بگذار زنجیرم کشد دژخیم ایام

 

در خور نفرینم ،مرا بگذار و بگذر

 

 بـگذار جـز كابــوس نــاكـامـي نبينــد

 

 چشم جهان‌بينم، مــرا بگذار و بگذر

 

بگذار تا در ماتم ویرانی خویش

 

چون جغد بنشینم مرا بگذار و بگذر

 

 

                                           ((شهر اشوب))


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ پنجشنبه 15 آبان1393 ] [ 3:20 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

 

(ه.الف.سایه) امیر هوشنگ ابتهاج


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ دوشنبه 12 آبان1393 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
 

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان بروم 

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم 

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم 

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم 

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم 

نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم 

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم 

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ سه شنبه 6 آبان1393 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
 
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
 
باده از جام تجلی صفاتم دادند
 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
 
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
 
من اگر کامروا گشتم خوشدل چه عجب
 
مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند
 
هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد
 
که بر آن جور جفا صبر و ثباتم دادند
 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
 
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
 
اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد
 
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
 
کیمیائی است عجب بندگی پیر مغان
 
خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند
 
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
 
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ چهارشنبه 25 تیر1393 ] [ 8:50 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
سرخوش از كوي خرابات گذر كردم دوش
به طلبكاري ترسا بچه باده فروش


پيشم آمد به سر كوچه پري رخساري
كافري عشوه گري زلف چو زنار بدوش


گفتم اين كوي چه كويي ست ترا خانه كجاست
اي مه نو خم ابروي ترا حلقه به گوش


گفت تسبيح به خاك افكن و زنار ببند
سنگ بر شيشه تقوا بزن و باده بنوش


بعد از آن پيش من آ تا به تو گويم سخني
سخن اين است اگر بر سخنم داري گوش


زود ديوانه و سرمست دويدم سويش
به مقامي برسيدم كه نه دين ماند و نه هوش


ديدم از دور گروهي همه ديوانه و مست
وز تف باده عشق آمده در جوش و خروش


بي دف و ساقي و مطرب همه در رقص و سماع
بي مي و جام و صراحي همه در نوشانوش


چون كه سر رشته ناموس بشد از دستم
خواستم تا سخني پرسم از او گفت خموش


وين نه كعبه است كه بي پا و سر آيي به طواف
وين نه مسجد كه درآن بي خبر آيي به خروش


اين خرابات مغان است در آن رندانند
وز دم صبح ازل تا به قيامت مدهوش


گر تو را هست بر اين شيوه سر يك رنگي
دين و دانش به يكي جرعه چو عصمت بفروش


برچسب‌ها: سخن وکلام بزرگان
[ یکشنبه 25 خرداد1393 ] [ 1:48 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]


من راند ه ز میخـــانه ام از مــن بگر یـــزیـــد


دردی کش دیـــوانه ام از مــن بگـــریــــزیـــد


در دست قضا جان بلب و د یـــده بــه مینــــــا


سر گشته چــو پیمانه ام از مــــن بگـــریزید


آن شمع مـــزارم کــه ره انجمنــــــم نیـــست


مهجـــور ز پروانـــه ام از مـــن بگــریــزیـــد


بـــر ظاهـــر آبــاد مــن امیـــد مبنــــــد یــــــــد


من خـــانه ویــرانـــه ام ازمن بگـــریـــــــز یــــــد


د یـــوانــــه زنجیـــر هــــوسهــــای محـــا لــم


افســـونــی افسانـــــه ام از مـــن بگـــر یــزید


آن سیل جنــونم که بجان آمــــده از کـــــــــوه


بنیان کــــن کــا شانــــه ام از من بگـــریزیـد


زآنروز که دل مرد و عطش مرد وهوس مرد


من از همـــه بیگانـــــه ام از مــــن بگر یزید


[ پنجشنبه 28 دی1391 ] [ 0:15 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]


خمار می جگرم سوخت، ساغرم بدهید 

تهی نکرده، یکی جام دیگرم بدهید 

به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من 

قدح پیا پی و ، ساغر مکررم بدهید 

خمار می کُشدم ذوق خامشی دارم 

به چشم یار که پیمانه پر ترم بدهید 

ز زهد خشک رخم گشته خاک سان، بی آب 

به چهره آبی از آن آتش ترم بدهید 

ستور لاغر رم کرده از چراگاهم 

به سبزه ی خطِ گل عارضان سرم بدهید 

چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد 

نه حکمتست که پیمانه لاغرم بدهید 

چو
"طالب" از ره حکمت فتاده ام به کنار 

یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید

[ سه شنبه 19 دی1391 ] [ 0:8 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
رهرو عشق تو باید که هراسان نرود

نرود تابه سر این راه به پایان نرود

بی تو برمن ستمی می رود از چشم پر اب

که به گم کرده ره اندر شب باران نرود

با تو گر دعوی خونم به گواه انجامد

نیست ممکن که برای تو صد ایمان نرود

نرود روشنی کوی تو از رفتن مهر

گر گلی کم شود ارایش بستان نرود

((صیدی)) ان چشم سیه خون تو را خواهد ریخت

این خیالی ست که از خاطر مستان نرود

[ یکشنبه 17 دی1391 ] [ 10:50 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]

تو را بجای همه کسانی که نشناخته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم …

برای اشکی که خشک شد و هیچوقت نریخت …


لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت، دوست می‌دارم


تو را بخاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم



برای پشت کردن به آرزوهای محال


به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم

تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم …

تو را بخاطر بوی لاله‌های وحشی


به خاطر گونه زرین آفتابگردان


برای بنفشی بنفشه‌ها دوست می‌دارم


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای همه کسانی که ندیده‌ام، دوست می‌دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها


و پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم


تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید، دوست می‌دارم


اندازه قطرات باران، اندازه ستاره‌های آسمان، دوست می‌دارم


تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت، دوست می‌دارم


تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای همه کسانی که نمی‌شناخته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته ام، دوست می‌دارم


برای خاطر عطر نان گرم


و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم …


پل الوار

[ جمعه 1 دی1391 ] [ 3:12 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
و این بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست

[ جمعه 17 آذر1391 ] [ 2:3 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

زکوی وفا به سنگ دورم کردند

در خانه غم زنده به گورم کردند

بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی

بینی که چه با دل صبورم کردند

[ سه شنبه 14 شهریور1391 ] [ 0:33 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
نه همين  ميرمد آن نوگـل خندان از من


ميكشد خار درين باديه دامـان  از  مـن


با  من  آميزش  او الفت  موج  است  و كنار


روز و شب با من و پيوسته گريزان از من


قـمري  ريختـه  بالم  به  پنـاه كـه روم؟


تا بكي سركشي اي سرو  خرامان  از من


بتكلم ، بخموشـي ، به تبسم ، بـه نگـاه


ميتـوان  برد بـهر شيوه دل آسان از من


نيست  پرهيز  من از زهد كه خاكم بر سر


ترسم آلوده شود دامن عصيـان  از  مـن


اشك بيهوده مريز اينهمه از ديده «كليم»


گرد غم را نتوان شسـت  بطـوفان از من


[ یکشنبه 12 شهریور1391 ] [ 1:11 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم
من این نماز حساب نماز نشمارم

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم
وگرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من باتو
نشسته روی به محراب و دل به بازارم؟

نمازکن به صفت چون فرشته ماند و من
هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم

کسی که جامه به سگ برزند نمازی نیست
نماز من به چه ارزد که در بغل دارم؟

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام
که در برابر رویت نظر نمی آرم

[ یکشنبه 29 مرداد1391 ] [ 1:51 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است

مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت


[ پنجشنبه 22 تیر1391 ] [ 4:33 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]


پیش از این گر سخن از نغمه داودی بود


پیش ما نغمه همان نغمه محمودی بود


بال بگشودچو با نغمه سازش اواز


صوت او صوت خداوندی ومعبودی بود



((مهرداد اوستا))

[ چهارشنبه 21 تیر1391 ] [ 4:50 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
افلاطون مي‌گويد: موسيقي يك ناموس اخلاقي است، كه روح به جهانيان و بال به تفكر و جهش به تصور و ربايش به غم و شادي و حيات به همه چيز مي‌بخشد؛ جوهر نظمي است كه خود برقرار مي‌كند و تعالي آن به سوي چيزي است، كه نيك و درست و زيباست و با اينكه نامرئي است، شكلي است، خيره كننده، هوس انگيز و جاويدان.موسيقي به دليل بسط معنايي و احساسي كه در خود دارد، هنري است فراگير و زبان مشترك نوع بشر؛ در حالات  متفاوت، در هر زمان و مكان، موسيقي از حيث باز نمودن جهان، به حد اعلا، يك زبان جهاني است كه نسبت آن با كليت موسيقي، هيچ شباهتي با كليت بي‌مغز و ميان تهي بيان انتزاعي ندارد. بلكه به كلي غير از آن است و نوعي است، كه با دقت و روشني مطلق، همراه است؛ از اين لحاظ شبيه اشكال هندسي و اعداد است؛ كه در عين آنكه صورت كلي همه اشياء موضوع تجربه اند و با قضاوت پيشين شامل همه چيز مي‌گردند، ولي به هيچ وجه انتزاعي نيستند. بلكه بر عكس شهودي و كاملاً مشخص‌اند.

[ چهارشنبه 17 خرداد1391 ] [ 2:30 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
با سپاس از سرور بزرگوار جناب بهرامی 

 
دانی که نو بهار جوانی چنان گذشت؟ 

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت 

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد 

نیم دگر بغفلت و خواب گران شد 

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال 

کز خویشتن شد و، از آشیان گذشت 

افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد 

داند چها به بلبل بی خانمان گذشت 

بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او 

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت 

بشنو درای قافله سالار زندگی 

گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت 

ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت 

از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟ 

(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت 

شکر خدا که همره باد خزان گذشت


[ یکشنبه 7 خرداد1391 ] [ 10:56 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
ازادی


ان زمــــان که بنهادم ســـر به پـــای آزادی

دست خود ز جان شستم از بـــــرای آزادی

تا مگر به دست آرم دامـــــن وصــــــالش را

می دوم به پای ســــر در قــــــــفای آزادی

با عوامل تکفیـــر صنف ارتجــــــاعی بـــــــاز

حمــــله می کند دائــــــــم بر بنـــای آزادی

در محیط طوفان زای،ماهرانه در جنگ است

ناخـــدای اســــتبداد بـــــا خـــــــدای آزادی

شیخ از آن کند اصــــــرار بر خرابی احــــــرار

چون بقــــــای خــــود بیند در فـــــنای آزادی

دامن محــــبّت را گـــــر ز خون کنی رنگیــــن

می توان تــــــــو را گــفتن پیـــــشوای آزادی

"فرّخی" ز جـــان و دل می کند در این محفل

دل نثــــــار اســـــتقلال جـــان فـــدای آزادی

[ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 1:15 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]


خليج فارس


هما ارژنگي 

گنجينه هاي ملي اين سرزمين در طول هزاره ها 
با خون جانبازان ايراني پاسداري شده اند 
و هيچ دشمني زهره تجاوز به آنها را نخواهد داشت.
 
اَلا اي سرزمينِ خرم و مينو نشانِ من، 
بلند آوازهي دوران، بهارِ بي خزانِ من، 
تو ايراني، 
تو مًلكِ پهلواناني، تو مهدِ سخت جاناني 
دلت دريا، ستبرِ سينه ات آماجِ توفان ها 
تو در گسترده تاريخ - يكتا گردِ ميداني 
تو را از سند تا پامير، از قفقاز تا جيحون، 
تو را تا پهنهي رود فرات و دجله من گسترده ميبينم ... 

چو شهباز خيالم در هوايت بال ميگيرد، 
به دشت و قله و دريا و رود و جنگل و هامون 
به هر سو مي‌كنم مأوا، 
از آن اوج خيال انگيزِ جان افزا، 
خليج فارس را مي‌بينم كه چون فيروزهاي رخشان، 
به امواج بلند و نقره گون، با من سخن گويد: 
منم اينك خليج فارس، 
آن درياي گوهرزاي ايراني 
هزاران سالهي ماناي تاريخم 
منم نستوه و بشكوه و بلند آوا 
خروشان و ستبر آغوش و پر غوغا 
كهن سالم، 
كهن چون خطهي جاويد ايرانم 
كه غير پارس، نامي را سزاي خود نمي دانم .
.. 
دمي بر ساحلم بنشين، دمي بر چهره ام بنگر 
بر امواج كف آلودم نگاهي كن، 
به شب هنگام، كز نورِ سپيدِ ماهتابِ آسمان 
بر سينه ام سيماب مي‌بارد، 
شبانگاهان كه امواجِ درخشانم 
زرقصِ ماهيان پًر تاب مي‌گردد، 
تو پنداري فريبا آسماني پر شهابم من 
و يا در چشم بي خوابِ زمين جادوي خوابم من! 
من آن بحر گهربارم، كه در آغوش پرجوشم 
بسي گوهر نهان دارم. 
من آن گنجينه‌ي نابم، كه در و لؤلؤ و مرجان 
زر ناب(1) و مرواريد غلتان از برايت ارمغان آرم ... 

من آگاهم، من از گشتِ هزاران ساله‌ي تاريخ، 
ز ايران و انيران، كاوه و ضحاك، 
در دل يادها دارم ... 
همان درياي پرجوشم كه در دوران دورم 
شاه دارا، پارس ناميده، 
همان شاهي كه مصر و ترعه اش بگشاد(2) 
و آگاهم من از شاپور ساسان(3)، شاه ايران 
كاو سزاي قومِ نافرمان تازي، در كفش بگذاشت ... 
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب 
آن روز نگون بختي، 
كه قومي گرسِنه، نادان و سرگردان، 
چو توفاني به قلب تيسفون ناگاه تازيدند 
همه گنجينه ها، زير و زبر كردند 
تمام يادمان علم و دانش را، بسوزيدند 
درفش كاوياني، اعتبار و فخر ايراني 
به چنگ و ناخن و دندان بدريدند 
و هر جايي گذر كردند، گرد مرگ پاشيدند ... 
من از جان سختي فرزند ايراني، 
من از پيكار نور و تيرگي، افسانه ها دايم 
هم از آن بابك خرم(5) 
دليرِ كوهِ بَذ آن گًردِ ايراني، 
كه كاخ ظلم را از پايه مي‌لرزاند، 
و يا يعقوب نام آور، 
كه پيكارش، نبرد نور و ظلمت بود، 
و يا فرزند بويه(6)، آن دليرِ خطه ديلم 
كه پيش مقدم او، خود خليفه خاك بر سر كرد، 
من از جانبازي اين سرفرازان 
در دل خود، يادها دارم ... 
چو هنگام بهاران، خون سرخ نازنين فرزند ايران، 
دشت ها را از شقاق هاي خاك عاشقان 
گلگونه مي‌دارد، 
من از آن يادگار ننگ و بيداد عرب 
بر خويش مي‌پيچم. 
كه در بيدادگاهي چون «شملچه»(7)، آن همه ضحاكيان 
با خيل جانبازان ايراني چه ها كردند؟! 
و آن گًردانِ جان بركف، 
زخوزي و خراساني، دلير آذري، كرد و سپاهاني، 
و يا گيل و بلوچ و ديلمي، اقوام ايراني 
سر تسليم ناوردند بر مشتي بياباني ... 
و اينك، اين منم، 
يكتا خليج فارس، 

هزاران ساله ماناي تاريخم 
كه تا خورشيد مي‌تابد 
و تا خون در رگِ فرزندِ ايران گرم مي‌جوشد، 
مرا مزدا اهورا از براي ملكِ ايران پاس مي‌دارد...» 

 

فایل صوتی: سروده با صدای شاعر

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 1:2 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]


بر روی ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا که چون زاهدان سيه کار خرقه پوش 
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويی خدا خدا

ما را چه غم که شيخ شبی در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادی در بهشت

او ميگشايد... او که به لطف و صفای خويش
گويی که خاک طينت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم

چون سينه جای گوهر يکتای راستيست 
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم

آن آتشی که در دل ما شعله ميکشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما

"هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"


فروغ فرخزاد

[ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ 11:14 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

ای کاش که سجاده وزنار فروشند

این طایفه دین چند به دنیا فروشند؟

غبن از طرف برهمنانست که امروز

صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند

ترسم که بخاکستر گلخن نستانند

زان جنس که این طایفه در بار فروشند

در کار دلم کرده همه عشوه چشمش

خوبان دغا  مهر به اغیار فروشند

مخمور دو چشمیم از ان چشم نگاهی

کاین بار ه نه در خانه خمار فروشند


(رضی الدین ارتیمانی)


[ یکشنبه 14 اسفند1390 ] [ 6:42 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]




تاجم نمي فرستي، تيغم به سرمزن 

                      

مرهم نمي گذاري، زخم دگر مزن  


مرهم نمي نهي به جراحت نمک مپاش

                 

نوشم نمي دهي به دلم نيشتر مزن  


بر فرق اوفتاده، به نخوت لگدمکوب

                     

سنگ ستم به طاير بي بال و پر مزن  


بر نامه  اميد فقيران قلم مکش   

                        

بر ريشه حيات ضعيفان تبر مزن  


گيرم تو خود ز مردم صاحب نظرنيي 

                

از طعنه تبر بر دل صاحب نظر مزن  


تا غنچه لب گشود سر خود به باد داد  

                  

اي آفتاب! دم به نسيم سحر مزن


چون کوه پا به جاي نگه دار خويش را 

                  

چون باد هرزه گرد به هر بام و در مزن 

 

خواهي که اين دو روزه  سفر بي خطر بود 

         

با رهزنان قدم به ره پر خطر مزن  

 

اينجا نواي بلبل و بانگ زغن يکي است  

                

اي عندليب ! نغمه از اين بيشتر مزن  


تا بگذري به خير از اين رهگذر «سنا» 

                  

با رهروان کوي، دم از خير و شر مزن 

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
به یاد حسین پزمان بختیاری


اگر ايران به جز ويران‌سرا نيست؛

من اين ويران‌سرا را دوست دارم.

اگر تاريخ ِ ما افسانه‌رنگ است؛

من اين افسانه‌ها را دوست دارم.

نواي ِ ناي ِ ما گر جان‌گداز است؛

من اين ناي و نوا را دوست دارم.

اگر آب و هواي‌َش دل‌نشين نيست؛

من اين آب و هوا را دوست دارم.

به شوق ِ خار ِ صحراهاي ِ خشک‌َش،

من اين فرسوده‌پا را دوست دارم.

من اين دل‌کش زمين را خواهم از جان

من اين روشن‌سما را دوست دارم.

اگر بر من ز ايراني رود زور،

من اين زورآزما را دوست دارم.

اگر آلوده‌دامانيد، اگر پاک!

من اي مردم، شما را دوست دارم.


(پزمان بختیاری)


[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

تازدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید

بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

[ یکشنبه 13 آذر1390 ] [ 3:37 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

هرناله که رندی به سحر گاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 1:47 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

برو طواف دلی کن که کعبه خود سنگ است

که ان خلیل بنا کرد واین خدای خلیل

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 1:43 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز میخواند اوازی شنید که:

ای ابوالحسن خواهی که انچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت : بار خدایا خواهی انچه را که از رحمت تو می دانم واز بخشایش تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده ات نکند؟

اواز امد: نه از تو نه از من 

[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 1:9 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]


در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 0:56 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]


هرکسی بد ما به خلق گوید ما سینه ز غم نمی خراشیم

ما نیکی او به خلق گویم تا هر دو دروغ گفته باشیم

[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 0:54 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

خدایا چه یافت ؟ انکه تو را گم کرد.

چه گم کرد؟ انکه تو را یافت.

[ شنبه 1 مرداد1390 ] [ 12:31 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]


مرغ محبتم من کی اب ودانه خواهم

با من یگانگی کن یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم بی عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم

افسانه محبت هر چند کس نخواند

من سرگذشت خود را  پر زین فسانه خواهم

بام ودر نبینم تا زقفس گریزم

بال وپری ندارم تا اشیانه خواهم

تا هر زمان به شکلی رنگی بخود نگیرم

جان وتنی رها از قید زمانه خواهم

می نقدر بنوشم تا در رهت چو بینم

مستی بهانه سازم گم کرده خانه خواهم

گرشاخه امیدم بشکسته ریشه دارم

باران رحمتی کو کز نو جوانه ارم

(معینی کرمانشاهی)

[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 3:31 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
کلام بزرگان


اعتبار انسانها به حضورشان نیست

به دلهره ای است که در نبودنشان درست میکنند.

[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 3:1 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]

هرکجا که دلی شکسته دیدی یادی زمن شکسته دل کن

هرکجا قفس پرنده دیدی یادی زپر وبال بسته ام کن

هرکجا که درخت بی بری بود یا شاخه ی نازک وشکسته

هر کجا که بلور پاک شبنم دیدی که به روی گل نشسته

یادی زمن شکسته دل کن

ای بی خبر از محبت وعشق ای بی خبر از سرشک یاران

ای بی خبر از شکایت دل فارغ زخیال بی قراران

هرکجا که به موج روی دریا  ان قوی سپید بی نوا مرد

 هرکجا کنار تخته سنگی ان لاله نو شکفته پزمرد

یادی زمن شکسته دل کن

یادی زمن شکسته دل کن


[ جمعه 16 اردیبهشت1390 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
 روزگاری همقدمی و همراهی وهمنفسی بود

روزگاری در حریم حرم یار راهی بود

روزگاری پناهی وتکیه گاه وسایه سری بود

روزگاری در چشم یار نگاه روشنی بود

روزگاری در دل وجان یار عشق ومهربانی بود  

روزگاری سخاوتی ودستانی پر از بخشش بود 

روزگار روزگاران را یادباد

[ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ] [ 7:34 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاکم چرا باید دور تو بگردم.

ندا امد تو با (((پا))) امد باید بگردی برو با (((دل)))بیا تا من بگردم

 

[ جمعه 26 فروردین1390 ] [ 5:53 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
انکه جان در روی او خندد چو قند

از ترش رویی خلقش چه گزند!؟


امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت شمار

شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نه

[ جمعه 26 فروردین1390 ] [ 2:35 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
به روزگار شيرين رفاقت خنده بگستريد ونان شادماني قسمت كنيد . به شبنم اين بهانه هاي كوچك است كه در دل  سپيده مي دمد وجان تازه ميشود.
[ پنجشنبه 25 فروردین1390 ] [ 4:4 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]

  بار الها براي همسايه كه نان مرا ربود نان                                           براي دوستي كه قلب مرا شكست مهرباني                                        براي انكه روح مرا ازرد بخشايش                                                     براي خويشتن خويش اگاهي وعشق ميطلبم 

[ چهارشنبه 24 فروردین1390 ] [ 2:43 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
اي عشق  شكسته ايم  مشكن مارا                                                                اينگونه به خاك ره ميفكن مارا                                                                            ما در تو به چشم دوستي مي بينيم                                                              اي دوست مبين به چشم دشمن ما را                                                                                                  
[ شنبه 20 فروردین1390 ] [ 11:25 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
رفتی ورفتن تو اتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند جز اتشی به منزل؟

اتش به جانم افکندی شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم ای نافه پای بر دار

ای ساربان خدا را پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار

در کین عشق بازان راحت روا نباشد

ای دیده اشک میریز ای سینه باش انکار

ما عاشقان مستیم سر را زپا ندانیم

این نکته ها بگیرید بر مردمان هوشیار

در راه عشق اگر سر بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته ما را زدست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی  ومستی

در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار                           (( امیدی تهرانی))

[ سه شنبه 16 فروردین1390 ] [ 11:7 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
  بار الها براي همسايه كه نان مرا ربود نان                                           براي دوستي كه قلب مرا شكست مهرباني                                        براي انكه روح مرا ازرد بخشايش                                                     براي خويشتن خويش اگاهي وعشق ميطلبم  
[ دوشنبه 23 فروردین1389 ] [ 11:3 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
دود اگر بالا نشيند كسر شان شعله نيست/جاي چشم ابرو نگيرد گرچه او بالاتر است/گر بيني ناكسي بالا نشيند غم مخور/روي دريا كف نشيند قعر دريا گوهر است.

[ جمعه 2 بهمن1388 ] [ 1:52 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
غم  انگيز ترين ورنج اور ترين لحظات زندگي توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين وبه ياد ماندني ترين لحظات را ساخته است.
[ جمعه 2 بهمن1388 ] [ 1:49 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
 اي بسا كه زنجير خويش نتواند گسست اما بند گسل دوست خويش تواند  .
[ یکشنبه 20 دی1388 ] [ 5:56 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
 اوقات خوش ان بود كه با دوست سر رفت/باقي همه بي حاصلي وبي خبري بود
[ دوشنبه 7 دی1388 ] [ 0:43 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
هرگز فرصتي را براي شاد كردن ديگران از دست ندهيد.چرا كه نخست خود شما از اين كار سود مي ببريد.
[ یکشنبه 6 دی1388 ] [ 3:34 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
 اگر از دوست خود جدا شدي  مبادا كه بر جدايي اش افسرده وغمين گردي زيرا انچه از وجود او در تو دوستي ومهر بر انگيخته است  اي بسا كه  غيابش روشن تر و اشكارتر از دوران حضورش باشد.
[ چهارشنبه 2 دی1388 ] [ 4:0 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
انكه خوشي خود را در رنج ديگران ببيند هرگز روي خوشي را نمي بيند.
[ شنبه 28 آذر1388 ] [ 4:2 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
الزامي نيست نيك باشي    الزامي نيست توبه كنان بر روي زانوانت فرسنگ ها در دل صحرا راه بپيمايي كافي است رخصت دهي جانور نرم خوي جسمت دوست بدارد انچه را كه دوست ميدارد.                                                               
[ جمعه 27 آذر1388 ] [ 2:22 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
اگر از دوست جدا شديد اندوهگين نباشيد زيرا عشق شما نسبت به او بيش از خود اوست.
[ پنجشنبه 26 آذر1388 ] [ 0:32 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
 وقتي كه دودوست با هم صميمي شوند مرگ يكي تنها رنجش خاطر ديگري را فراهم مياورد. ولي جدايي هردو را متاثر ميكند.
[ پنجشنبه 26 آذر1388 ] [ 0:13 قبل از ظهر ] [ گلبانگ ]
  براي رسيدن به قلب هاي شكسته فقط يك قدم مانده                                         ان يك قدم را تو بردار
[ سه شنبه 24 آذر1388 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
 خدايا به داده هايت شكر - به نداده هايت شكر -  به گرفته هايت شكر       چون داده هايت نعمت  -  نداده هايت حكمت  -   وگرفته هايت امتحان است
[ شنبه 16 آبان1388 ] [ 10:40 بعد از ظهر ] [ گلبانگ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پیش از این گر سخن از نغمه داودی بود
پیش ما نغمه همان نغمه محمودی بود
بال بگشود چو با نغمه سازش اواز
صوت او صوت خداوندی ومعبودی بود
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
لینک های مفید
امکانات وب