X
تبلیغات
گلبانگ - سخن وكلام بزرگان
گلبانگ
موسیقی ملی ایران
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 دی1391 توسط محسن |


من راند ه ز میخـــانه ام از مــن بگر یـــزیـــد


دردی کش دیـــوانه ام از مــن بگـــریــــزیـــد


در دست قضا جان بلب و د یـــده بــه مینــــــا


سر گشته چــو پیمانه ام از مــــن بگـــریزید


آن شمع مـــزارم کــه ره انجمنــــــم نیـــست


مهجـــور ز پروانـــه ام از مـــن بگــریــزیـــد


بـــر ظاهـــر آبــاد مــن امیـــد مبنــــــد یــــــــد


من خـــانه ویــرانـــه ام ازمن بگـــریـــــــز یــــــد


د یـــوانــــه زنجیـــر هــــوسهــــای محـــا لــم


افســـونــی افسانـــــه ام از مـــن بگـــر یــزید


آن سیل جنــونم که بجان آمــــده از کـــــــــوه


بنیان کــــن کــا شانــــه ام از من بگـــریزیـد


زآنروز که دل مرد و عطش مرد وهوس مرد


من از همـــه بیگانـــــه ام از مــــن بگر یزید


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 دی1391 توسط محسن |


خمار می جگرم سوخت، ساغرم بدهید 

تهی نکرده، یکی جام دیگرم بدهید 

به یک پیاله نسازم، ز بس حریصم من 

قدح پیا پی و ، ساغر مکررم بدهید 

خمار می کُشدم ذوق خامشی دارم 

به چشم یار که پیمانه پر ترم بدهید 

ز زهد خشک رخم گشته خاک سان، بی آب 

به چهره آبی از آن آتش ترم بدهید 

ستور لاغر رم کرده از چراگاهم 

به سبزه ی خطِ گل عارضان سرم بدهید 

چنین که گشته تنم لاغر از ریاضت زهد 

نه حکمتست که پیمانه لاغرم بدهید 

چو
"طالب" از ره حکمت فتاده ام به کنار 

یکی به جانب میخانه رهبرم بدهید

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 دی1391 توسط محسن |
رهرو عشق تو باید که هراسان نرود

نرود تابه سر این راه به پایان نرود

بی تو برمن ستمی می رود از چشم پر اب

که به گم کرده ره اندر شب باران نرود

با تو گر دعوی خونم به گواه انجامد

نیست ممکن که برای تو صد ایمان نرود

نرود روشنی کوی تو از رفتن مهر

گر گلی کم شود ارایش بستان نرود

((صیدی)) ان چشم سیه خون تو را خواهد ریخت

این خیالی ست که از خاطر مستان نرود

نوشته شده در تاريخ جمعه 1 دی1391 توسط محسن |

تو را بجای همه کسانی که نشناخته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام، دوست می‌دارم


تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم …

برای اشکی که خشک شد و هیچوقت نریخت …


لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت، دوست می‌دارم


تو را بخاطر خاطره‌ها دوست می‌دارم



برای پشت کردن به آرزوهای محال


به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می‌دارم

تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم …

تو را بخاطر بوی لاله‌های وحشی


به خاطر گونه زرین آفتابگردان


برای بنفشی بنفشه‌ها دوست می‌دارم


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای همه کسانی که ندیده‌ام، دوست می‌دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها


و پرواز شیرین خاطره‌ها دوست می‌دارم


تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید، دوست می‌دارم


اندازه قطرات باران، اندازه ستاره‌های آسمان، دوست می‌دارم


تو را به اندازه خودت، اندازه آن قلب پاکت، دوست می‌دارم


تو را برای دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای همه کسانی که نمی‌شناخته‌ام، دوست می‌دارم


تو را بجای همه روزگارانی که نمی‌زیسته ام، دوست می‌دارم


برای خاطر عطر نان گرم


و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه


تو را بخاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم


تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم، دوست می‌دارم …


پل الوار

نوشته شده در تاريخ جمعه 17 آذر1391 توسط محسن |

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش
كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است
اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت
و این بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام
كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 شهریور1391 توسط محسن |

زکوی وفا به سنگ دورم کردند

در خانه غم زنده به گورم کردند

بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی

بینی که چه با دل صبورم کردند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 شهریور1391 توسط محسن |
نه همين  ميرمد آن نوگـل خندان از من


ميكشد خار درين باديه دامـان  از  مـن


با  من  آميزش  او الفت  موج  است  و كنار


روز و شب با من و پيوسته گريزان از من


قـمري  ريختـه  بالم  به  پنـاه كـه روم؟


تا بكي سركشي اي سرو  خرامان  از من


بتكلم ، بخموشـي ، به تبسم ، بـه نگـاه


ميتـوان  برد بـهر شيوه دل آسان از من


نيست  پرهيز  من از زهد كه خاكم بر سر


ترسم آلوده شود دامن عصيـان  از  مـن


اشك بيهوده مريز اينهمه از ديده «كليم»


گرد غم را نتوان شسـت  بطـوفان از من


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 مرداد1391 توسط محسن |

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم
من این نماز حساب نماز نشمارم

ز عشق روی تو من رو به قبله آوردم
وگرنه من ز نماز و ز قبله بیزارم

مرا غرض ز نماز آن بود که پنهانی
حدیث درد فراق تو با تو بگذارم

وگرنه این چه نمازی بود که من باتو
نشسته روی به محراب و دل به بازارم؟

نمازکن به صفت چون فرشته ماند و من
هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم

کسی که جامه به سگ برزند نمازی نیست
نماز من به چه ارزد که در بغل دارم؟

از این نماز ریایی چنان خجل شده ام
که در برابر رویت نظر نمی آرم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 تیر1391 توسط محسن |

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت

می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز

ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد

این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند

مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است

مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 تیر1391 توسط محسن |


پیش از این گر سخن از نغمه داودی بود


پیش ما نغمه همان نغمه محمودی بود


بال بگشودچو با نغمه سازش اواز


صوت او صوت خداوندی ومعبودی بود



((مهرداد اوستا))

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 خرداد1391 توسط محسن |
افلاطون مي‌گويد: موسيقي يك ناموس اخلاقي است، كه روح به جهانيان و بال به تفكر و جهش به تصور و ربايش به غم و شادي و حيات به همه چيز مي‌بخشد؛ جوهر نظمي است كه خود برقرار مي‌كند و تعالي آن به سوي چيزي است، كه نيك و درست و زيباست و با اينكه نامرئي است، شكلي است، خيره كننده، هوس انگيز و جاويدان.موسيقي به دليل بسط معنايي و احساسي كه در خود دارد، هنري است فراگير و زبان مشترك نوع بشر؛ در حالات  متفاوت، در هر زمان و مكان، موسيقي از حيث باز نمودن جهان، به حد اعلا، يك زبان جهاني است كه نسبت آن با كليت موسيقي، هيچ شباهتي با كليت بي‌مغز و ميان تهي بيان انتزاعي ندارد. بلكه به كلي غير از آن است و نوعي است، كه با دقت و روشني مطلق، همراه است؛ از اين لحاظ شبيه اشكال هندسي و اعداد است؛ كه در عين آنكه صورت كلي همه اشياء موضوع تجربه اند و با قضاوت پيشين شامل همه چيز مي‌گردند، ولي به هيچ وجه انتزاعي نيستند. بلكه بر عكس شهودي و كاملاً مشخص‌اند.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 خرداد1391 توسط محسن |
با سپاس از سرور بزرگوار جناب بهرامی 

 
دانی که نو بهار جوانی چنان گذشت؟ 

زود آنچنان گذشت، که تیر از کمان گذشت 

نیمی به راه عشق و جوانی تمام شد 

نیم دگر بغفلت و خواب گران شد 

صد آفرین به همت مرغی شکسته بال 

کز خویشتن شد و، از آشیان گذشت 

افسرده‌ای که تازه گلی را ز دست داد 

داند چها به بلبل بی خانمان گذشت 

بنگر به شمع عشق، که در اشک و آه او 

پروانه بال و پر زد و، آتش به جان گذشت 

بشنو درای قافله سالار زندگی 

گوید به خواب بودی واین کاروان گذشت 

ظالم اگر به تیغ ستم، خون خلق ریخت 

از خون بیگناه، مگر می توان گذشت؟ 

(مشفق) بهار زندگیت گر صفا نداشت 

شکر خدا که همره باد خزان گذشت


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 توسط محسن |
ازادی


ان زمــــان که بنهادم ســـر به پـــای آزادی

دست خود ز جان شستم از بـــــرای آزادی

تا مگر به دست آرم دامـــــن وصــــــالش را

می دوم به پای ســــر در قــــــــفای آزادی

با عوامل تکفیـــر صنف ارتجــــــاعی بـــــــاز

حمــــله می کند دائــــــــم بر بنـــای آزادی

در محیط طوفان زای،ماهرانه در جنگ است

ناخـــدای اســــتبداد بـــــا خـــــــدای آزادی

شیخ از آن کند اصــــــرار بر خرابی احــــــرار

چون بقــــــای خــــود بیند در فـــــنای آزادی

دامن محــــبّت را گـــــر ز خون کنی رنگیــــن

می توان تــــــــو را گــفتن پیـــــشوای آزادی

"فرّخی" ز جـــان و دل می کند در این محفل

دل نثــــــار اســـــتقلال جـــان فـــدای آزادی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 توسط محسن |


خليج فارس


هما ارژنگي 

گنجينه هاي ملي اين سرزمين در طول هزاره ها 
با خون جانبازان ايراني پاسداري شده اند 
و هيچ دشمني زهره تجاوز به آنها را نخواهد داشت.
 
اَلا اي سرزمينِ خرم و مينو نشانِ من، 
بلند آوازهي دوران، بهارِ بي خزانِ من، 
تو ايراني، 
تو مًلكِ پهلواناني، تو مهدِ سخت جاناني 
دلت دريا، ستبرِ سينه ات آماجِ توفان ها 
تو در گسترده تاريخ - يكتا گردِ ميداني 
تو را از سند تا پامير، از قفقاز تا جيحون، 
تو را تا پهنهي رود فرات و دجله من گسترده ميبينم ... 

چو شهباز خيالم در هوايت بال ميگيرد، 
به دشت و قله و دريا و رود و جنگل و هامون 
به هر سو مي‌كنم مأوا، 
از آن اوج خيال انگيزِ جان افزا، 
خليج فارس را مي‌بينم كه چون فيروزهاي رخشان، 
به امواج بلند و نقره گون، با من سخن گويد: 
منم اينك خليج فارس، 
آن درياي گوهرزاي ايراني 
هزاران سالهي ماناي تاريخم 
منم نستوه و بشكوه و بلند آوا 
خروشان و ستبر آغوش و پر غوغا 
كهن سالم، 
كهن چون خطهي جاويد ايرانم 
كه غير پارس، نامي را سزاي خود نمي دانم .
.. 
دمي بر ساحلم بنشين، دمي بر چهره ام بنگر 
بر امواج كف آلودم نگاهي كن، 
به شب هنگام، كز نورِ سپيدِ ماهتابِ آسمان 
بر سينه ام سيماب مي‌بارد، 
شبانگاهان كه امواجِ درخشانم 
زرقصِ ماهيان پًر تاب مي‌گردد، 
تو پنداري فريبا آسماني پر شهابم من 
و يا در چشم بي خوابِ زمين جادوي خوابم من! 
من آن بحر گهربارم، كه در آغوش پرجوشم 
بسي گوهر نهان دارم. 
من آن گنجينه‌ي نابم، كه در و لؤلؤ و مرجان 
زر ناب(1) و مرواريد غلتان از برايت ارمغان آرم ... 

من آگاهم، من از گشتِ هزاران ساله‌ي تاريخ، 
ز ايران و انيران، كاوه و ضحاك، 
در دل يادها دارم ... 
همان درياي پرجوشم كه در دوران دورم 
شاه دارا، پارس ناميده، 
همان شاهي كه مصر و ترعه اش بگشاد(2) 
و آگاهم من از شاپور ساسان(3)، شاه ايران 
كاو سزاي قومِ نافرمان تازي، در كفش بگذاشت ... 
و آگاهم من از آن روزگار فتنه و آشوب 
آن روز نگون بختي، 
كه قومي گرسِنه، نادان و سرگردان، 
چو توفاني به قلب تيسفون ناگاه تازيدند 
همه گنجينه ها، زير و زبر كردند 
تمام يادمان علم و دانش را، بسوزيدند 
درفش كاوياني، اعتبار و فخر ايراني 
به چنگ و ناخن و دندان بدريدند 
و هر جايي گذر كردند، گرد مرگ پاشيدند ... 
من از جان سختي فرزند ايراني، 
من از پيكار نور و تيرگي، افسانه ها دايم 
هم از آن بابك خرم(5) 
دليرِ كوهِ بَذ آن گًردِ ايراني، 
كه كاخ ظلم را از پايه مي‌لرزاند، 
و يا يعقوب نام آور، 
كه پيكارش، نبرد نور و ظلمت بود، 
و يا فرزند بويه(6)، آن دليرِ خطه ديلم 
كه پيش مقدم او، خود خليفه خاك بر سر كرد، 
من از جانبازي اين سرفرازان 
در دل خود، يادها دارم ... 
چو هنگام بهاران، خون سرخ نازنين فرزند ايران، 
دشت ها را از شقاق هاي خاك عاشقان 
گلگونه مي‌دارد، 
من از آن يادگار ننگ و بيداد عرب 
بر خويش مي‌پيچم. 
كه در بيدادگاهي چون «شملچه»(7)، آن همه ضحاكيان 
با خيل جانبازان ايراني چه ها كردند؟! 
و آن گًردانِ جان بركف، 
زخوزي و خراساني، دلير آذري، كرد و سپاهاني، 
و يا گيل و بلوچ و ديلمي، اقوام ايراني 
سر تسليم ناوردند بر مشتي بياباني ... 
و اينك، اين منم، 
يكتا خليج فارس، 

هزاران ساله ماناي تاريخم 
كه تا خورشيد مي‌تابد 
و تا خون در رگِ فرزندِ ايران گرم مي‌جوشد، 
مرا مزدا اهورا از براي ملكِ ايران پاس مي‌دارد...» 

 

فایل صوتی: سروده با صدای شاعر

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 اسفند1390 توسط محسن |


بر روی ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا که چون زاهدان سيه کار خرقه پوش 
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب
بهر فريب خلق بگويی خدا خدا

ما را چه غم که شيخ شبی در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادی در بهشت

او ميگشايد... او که به لطف و صفای خويش
گويی که خاک طينت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهيم و در ميانه ی دريا نشسته ايم

چون سينه جای گوهر يکتای راستيست 
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم

آن آتشی که در دل ما شعله ميکشيد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما که سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حکايت عشق مدام ما

"هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما"


فروغ فرخزاد

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 اسفند1390 توسط محسن |

ای کاش که سجاده وزنار فروشند

این طایفه دین چند به دنیا فروشند؟

غبن از طرف برهمنانست که امروز

صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند

ترسم که بخاکستر گلخن نستانند

زان جنس که این طایفه در بار فروشند

در کار دلم کرده همه عشوه چشمش

خوبان دغا  مهر به اغیار فروشند

مخمور دو چشمیم از ان چشم نگاهی

کاین بار ه نه در خانه خمار فروشند


(رضی الدین ارتیمانی)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 بهمن1390 توسط محسن |




تاجم نمي فرستي، تيغم به سرمزن 

                      

مرهم نمي گذاري، زخم دگر مزن  


مرهم نمي نهي به جراحت نمک مپاش

                 

نوشم نمي دهي به دلم نيشتر مزن  


بر فرق اوفتاده، به نخوت لگدمکوب

                     

سنگ ستم به طاير بي بال و پر مزن  


بر نامه  اميد فقيران قلم مکش   

                        

بر ريشه حيات ضعيفان تبر مزن  


گيرم تو خود ز مردم صاحب نظرنيي 

                

از طعنه تبر بر دل صاحب نظر مزن  


تا غنچه لب گشود سر خود به باد داد  

                  

اي آفتاب! دم به نسيم سحر مزن


چون کوه پا به جاي نگه دار خويش را 

                  

چون باد هرزه گرد به هر بام و در مزن 

 

خواهي که اين دو روزه  سفر بي خطر بود 

         

با رهزنان قدم به ره پر خطر مزن  

 

اينجا نواي بلبل و بانگ زغن يکي است  

                

اي عندليب ! نغمه از اين بيشتر مزن  


تا بگذري به خير از اين رهگذر «سنا» 

                  

با رهروان کوي، دم از خير و شر مزن 

نوشته شده در تاريخ شنبه 19 آذر1390 توسط محسن |
به یاد حسین پزمان بختیاری


اگر ايران به جز ويران‌سرا نيست؛

من اين ويران‌سرا را دوست دارم.

اگر تاريخ ِ ما افسانه‌رنگ است؛

من اين افسانه‌ها را دوست دارم.

نواي ِ ناي ِ ما گر جان‌گداز است؛

من اين ناي و نوا را دوست دارم.

اگر آب و هواي‌َش دل‌نشين نيست؛

من اين آب و هوا را دوست دارم.

به شوق ِ خار ِ صحراهاي ِ خشک‌َش،

من اين فرسوده‌پا را دوست دارم.

من اين دل‌کش زمين را خواهم از جان

من اين روشن‌سما را دوست دارم.

اگر بر من ز ايراني رود زور،

من اين زورآزما را دوست دارم.

اگر آلوده‌دامانيد، اگر پاک!

من اي مردم، شما را دوست دارم.


(پزمان بختیاری)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 آذر1390 توسط محسن |

تازدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید

بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر1390 توسط محسن |

هرناله که رندی به سحر گاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است

نوشته شده در تاريخ شنبه 12 آذر1390 توسط محسن |

برو طواف دلی کن که کعبه خود سنگ است

که ان خلیل بنا کرد واین خدای خلیل

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390 توسط محسن |
روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز میخواند اوازی شنید که:

ای ابوالحسن خواهی که انچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت : بار خدایا خواهی انچه را که از رحمت تو می دانم واز بخشایش تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده ات نکند؟

اواز امد: نه از تو نه از من 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390 توسط محسن |


در دیاری که در ان نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 مرداد1390 توسط محسن |


هرکسی بد ما به خلق گوید ما سینه ز غم نمی خراشیم

ما نیکی او به خلق گویم تا هر دو دروغ گفته باشیم

نوشته شده در تاريخ شنبه 1 مرداد1390 توسط محسن |

خدایا چه یافت ؟ انکه تو را گم کرد.

چه گم کرد؟ انکه تو را یافت.

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 تیر1390 توسط محسن |


مرغ محبتم من کی اب ودانه خواهم

با من یگانگی کن یار یگانه خواهم

شمعی فسرده هستم بی عشق مرده هستم

روشن گرم بخواهی سوز شبانه خواهم

افسانه محبت هر چند کس نخواند

من سرگذشت خود را  پر زین فسانه خواهم

بام ودر نبینم تا زقفس گریزم

بال وپری ندارم تا اشیانه خواهم

تا هر زمان به شکلی رنگی بخود نگیرم

جان وتنی رها از قید زمانه خواهم

می نقدر بنوشم تا در رهت چو بینم

مستی بهانه سازم گم کرده خانه خواهم

گرشاخه امیدم بشکسته ریشه دارم

باران رحمتی کو کز نو جوانه ارم

(معینی کرمانشاهی)

نوشته شده در تاريخ جمعه 10 تیر1390 توسط محسن |
کلام بزرگان


اعتبار انسانها به حضورشان نیست

به دلهره ای است که در نبودنشان درست میکنند.

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اردیبهشت1390 توسط محسن |

هرکجا که دلی شکسته دیدی یادی زمن شکسته دل کن

هرکجا قفس پرنده دیدی یادی زپر وبال بسته ام کن

هرکجا که درخت بی بری بود یا شاخه ی نازک وشکسته

هر کجا که بلور پاک شبنم دیدی که به روی گل نشسته

یادی زمن شکسته دل کن

ای بی خبر از محبت وعشق ای بی خبر از سرشک یاران

ای بی خبر از شکایت دل فارغ زخیال بی قراران

هرکجا که به موج روی دریا  ان قوی سپید بی نوا مرد

 هرکجا کنار تخته سنگی ان لاله نو شکفته پزمرد

یادی زمن شکسته دل کن

یادی زمن شکسته دل کن


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 توسط محسن |
 روزگاری همقدمی و همراهی وهمنفسی بود

روزگاری در حریم حرم یار راهی بود

روزگاری پناهی وتکیه گاه وسایه سری بود

روزگاری در چشم یار نگاه روشنی بود

روزگاری در دل وجان یار عشق ومهربانی بود  

روزگاری سخاوتی ودستانی پر از بخشش بود 

روزگار روزگاران را یادباد

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 فروردین1390 توسط محسن |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم از خاکم چرا باید دور تو بگردم.

ندا امد تو با (((پا))) امد باید بگردی برو با (((دل)))بیا تا من بگردم

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 فروردین1390 توسط محسن |
انکه جان در روی او خندد چو قند

از ترش رویی خلقش چه گزند!؟


امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت شمار

شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 فروردین1390 توسط محسن |
به روزگار شيرين رفاقت خنده بگستريد ونان شادماني قسمت كنيد . به شبنم اين بهانه هاي كوچك است كه در دل  سپيده مي دمد وجان تازه ميشود.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 فروردین1390 توسط محسن |

  بار الها براي همسايه كه نان مرا ربود نان                                           براي دوستي كه قلب مرا شكست مهرباني                                        براي انكه روح مرا ازرد بخشايش                                                     براي خويشتن خويش اگاهي وعشق ميطلبم 

نوشته شده در تاريخ شنبه 20 فروردین1390 توسط محسن |
اي عشق  شكسته ايم  مشكن مارا                                                                اينگونه به خاك ره ميفكن مارا                                                                            ما در تو به چشم دوستي مي بينيم                                                              اي دوست مبين به چشم دشمن ما را                                                                                                  
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 فروردین1390 توسط محسن |
رفتی ورفتن تو اتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند جز اتشی به منزل؟

اتش به جانم افکندی شوق لقای دلدار

از دست رفت صبرم ای نافه پای بر دار

ای ساربان خدا را پیوسته متصل ساز

ایوار را به شبگیر شبگیر را به ایوار

در کین عشق بازان راحت روا نباشد

ای دیده اشک میریز ای سینه باش انکار

ما عاشقان مستیم سر را زپا ندانیم

این نکته ها بگیرید بر مردمان هوشیار

در راه عشق اگر سر بر جای پا نهادیم

بر ما مگیر نکته ما را زدست مگذار

در فال ما نیاید جز عاشقی  ومستی

در کار ما بهایی کرد استخاره صد بار                           (( امیدی تهرانی))

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 فروردین1389 توسط محسن |
  بار الها براي همسايه كه نان مرا ربود نان                                           براي دوستي كه قلب مرا شكست مهرباني                                        براي انكه روح مرا ازرد بخشايش                                                     براي خويشتن خويش اگاهي وعشق ميطلبم  
نوشته شده در تاريخ جمعه 2 بهمن1388 توسط محسن |
دود اگر بالا نشيند كسر شان شعله نيست/جاي چشم ابرو نگيرد گرچه او بالاتر است/گر بيني ناكسي بالا نشيند غم مخور/روي دريا كف نشيند قعر دريا گوهر است.

نوشته شده در تاريخ جمعه 2 بهمن1388 توسط محسن |
غم  انگيز ترين ورنج اور ترين لحظات زندگي توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين وبه ياد ماندني ترين لحظات را ساخته است.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 دی1388 توسط محسن |
 اي بسا كه زنجير خويش نتواند گسست اما بند گسل دوست خويش تواند  .
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 دی1388 توسط محسن |
 اوقات خوش ان بود كه با دوست سر رفت/باقي همه بي حاصلي وبي خبري بود
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 دی1388 توسط محسن |
هرگز فرصتي را براي شاد كردن ديگران از دست ندهيد.چرا كه نخست خود شما از اين كار سود مي ببريد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 دی1388 توسط محسن |
 اگر از دوست خود جدا شدي  مبادا كه بر جدايي اش افسرده وغمين گردي زيرا انچه از وجود او در تو دوستي ومهر بر انگيخته است  اي بسا كه  غيابش روشن تر و اشكارتر از دوران حضورش باشد.
نوشته شده در تاريخ شنبه 28 آذر1388 توسط محسن |
انكه خوشي خود را در رنج ديگران ببيند هرگز روي خوشي را نمي بيند.
نوشته شده در تاريخ جمعه 27 آذر1388 توسط محسن |
الزامي نيست نيك باشي    الزامي نيست توبه كنان بر روي زانوانت فرسنگ ها در دل صحرا راه بپيمايي كافي است رخصت دهي جانور نرم خوي جسمت دوست بدارد انچه را كه دوست ميدارد.                                                               
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آذر1388 توسط محسن |
اگر از دوست جدا شديد اندوهگين نباشيد زيرا عشق شما نسبت به او بيش از خود اوست.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 آذر1388 توسط محسن |
 وقتي كه دودوست با هم صميمي شوند مرگ يكي تنها رنجش خاطر ديگري را فراهم مياورد. ولي جدايي هردو را متاثر ميكند.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 آذر1388 توسط محسن |
  براي رسيدن به قلب هاي شكسته فقط يك قدم مانده                                         ان يك قدم را تو بردار
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آبان1388 توسط محسن |
 خدايا به داده هايت شكر - به نداده هايت شكر -  به گرفته هايت شكر       چون داده هايت نعمت  -  نداده هايت حكمت  -   وگرفته هايت امتحان است